خرید بک لینک
امسال خیر سرم با هواپیما رفتم نمایشگاه. که مثلا مسیر دوازده ساعته بشه یه ساعت و نیم و خرد و خمیر نشم. از قضا، آنفولانزا گرفتم. ساعت یک رسیدم نمایشگاه و ساعت هفت از نمایشگاه رفتم ترمینال بیهقی.الانم شهرکردم! همه فکر میکنن تهرانم. یه کوفتی بود این آنفولانزا...اون روزی که تهران بودم چهارشنبه بود. الان که فکرشو میکنم، از دوشنبه علائم سرماخوردگی داشتم ولی چون آلرژی هم دارم از همدیگه تشخیصشون ندادم. چهارشنبه صبح هول هولکی خودمو رسوندم فرودگاه. پرواز ساعت نه بود. هشت و چهل رسیدم. گیتهای بازرسی رو رد کردم و توی گیت آخر بخاطر کارد مسافرتیم گیر افتادم. بدو بدو رفتم بیرون کارد رو سپردم به یه غرفه، دوباره برگشتم تو. ساعت چند بود؟ ده دقیقه به نه!هرچی نگاه میکردم تمام گیتهای خروجی بسته بودن. قلبم اومده بود تو دهنم. ته دلم میگفتم ببین! این شیک بازیا به تو نیومده! باید با اتوبوس بری تا حالت جا بیاد! پنج شیش دقیقه مثل مرغ پر کنده دویدم. میخواستم دست بندازم گیت رو باز کنم و بدو بدو برم سمت هر هواپیمایی که روش چابهار نوشته بود. از یکی از غرفهها پرسیدم: گیت چابهار رو بستن؟ گفت: نه عزیزم. هنوز هیچ گیتی باز نشده.پوففففففف. ضربان قلبم از دویست آروم آروم برگشت به هشتاد و اندی. راست میگفت. سالن انتظار تا خرخره پر بود. اگه گیت چابهار بسته شده بود، یک سوم سالن انتظار میبایست خالی میشد. رفتم و کنار یکی از گیتها منتظر وایسادم. ساعت نه و پنج دقیقه بود که آثار باز کردن گیت هویدا شد. یه خانم مهماندار واسه چک کردن گیت ایستاد. یه برادر بسیجی بیسیم به دست، اومد و از گیت رفت بیرون. رفت سراغ اتوبوس ترانسفر و تمام زیر و بالاشو گشت. واو. بار اول بود این صحنه رو میدیدم. حقیقتاً حس خوبی داشت. برای امنیت م

برچسب: نویسنده: آرین رادمنش تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:28

صبر کردم اول همه از هواپیما پیاده بشن. جزو نفرهای آخری بودم که پیاده میشدن. اینجا دیگه کمکم آدرنالینم افتاده بود و داشتم آنفولانزای سگمصب رو حس میکردم. پیام رسیدنم رو به اهل محل و فامیل فرستادم و زنگ زدم مامانم. گفتم حالم خوب نیست. مامانمم گفت به مبارکی و میمنت. حداقل امروز رو پاشو برو نمایشگاه. بقیه روزهارو استراحت کن.بیست دقیقهای نشستم که حالم بهتر بشه. بعد رفتم به جاهایی که بیشتر از هررررررر جای دیگه تو تهرون دوسش دارم: متروووووو!باید سوار خط بیمه، کلاهدوز، تجریش میشدم. دو دل بودم. واقعا برم نمایشگاه؟ برم خونه استراحت کنم؟ اگه رفتم استراحت ولی مامانجونم و آقاجون مریض شدن چه گلی به سرم بگیرم؟از دکهی سوپری مترو یه لیوان آبجوش گرفتم. بهش شیشهی پنیرک (بخونید دوای جادوگری آبی ضد تب) رو دادم و گفتم از اینا توش بریز و یه نبات هم بذار. پرسید چقدر آبجوش بریزم؟ پرش کنم؟ من خر هم گفتم پرش کن. لیوان رو داد دستم. تا دو قدم جابجا بشم انگشتم رفت تو آبجوش. جزغاله شدم. لیوان رو گذاشتم یه گوشه و تلقین مثبت رو شروع کردم. چیزی نشده! نسوخته که! ولی چنان میسوخت و داشت تاول میزد که وحشت کردم. در بطری آبم رو باز کردم و انگشتم رو گذاشتم توش. آروم آروم حرکتش میدادم که دردش رو آروم کنه. چند دقیقه تو اون وضعیت رقتبار بودم. انگشتم رو که آوردم بیرون هنوز داشت میسوخت و ورم میکرد. آخه دردت چی بود که گفتی لیوان رو پر کن؟ به بدبختی از توی کولهم خمیردندونم رو پیدا کردم و زدم به انگشتم. بالاخره حس کردم داره بهتر میشه.وقتی برگشتم سر خوردن دمنوش، از دهن افتاده بود. به هر ترتیبی بود با همون دست خمیردندونمالی لیوان رو برداشتم و دمنوشم رو خوردم. بعد خودمو سپردم به مار آهنی خط چهار.یه بار خط عوض

برچسب: نویسنده: آرین رادمنش تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:28

صفحه بندی